تاريخ : دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٥ | ٧:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

من محمدم

تابیدم از عرش آسمان 

به تاریکی زمین

به جان تشنه بشر

من محمدم 

آمدم 

بر زبانم جز محبت نبود

سلاح من عشق بود و دانستن

من محمدم

خاتم پیامبران

رحمتم برای جهانیان

شاه راهم برای گم گشته گان

دین من برادری برابری

من محمدم

دلیل خلقت انسان

مقصود حق جویان

پناه پابرهنه گان و مظلومان



تاريخ : یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٥ | ٥:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

برگش رو تخته سنگی که کنار ساحل بود نشست و با حسرت خیره شد به دور دستها به دریا

انگار که مغزش قفل کرده باشه نمی تونست به چیزی فکر کنه...آیا این همه اضطراب لازم هست ؟ چرا امروز اینقدر دل شوره دارم ؟ چشم هاشو بست یه نفس عمیق کشید سرش رو رو زانو و دستهاش گذاشت..چقدر خسته بود خسته خسته خسته ..دلش می خواست یه خواب طولانی ..که بخوابه و وقتی بیدار شه امیر پیشش باشه

از پشت سر صدای پا شنید دلش نمیخواست چشم باز کنه فقط یه کم چادرش رو جلوتر کشید

رویا عزیزم اینجا نشستی...عمه بود عمه پشت سرش بود حالا یه چیزی انداخت رو دوش رویا ...رو یا هنوز چشمهاش بسته بود ...عمه جلوش زانو زد 

با دست پیشانی رویا رو لمس کرد رویا انگار تازه یاد زخم سرش افتاد دست کشید ورم کرده بود البته یکم...

بلند شو بریم اینجا خوب نیست مردم میان میرن

من چکار مردم دارم عمه ...

حالا کو تا برگشتن امیر علی..

اشک تو چشمای رویا حلقه زد ..اینجا می شینم تا برگرده

نه عزیزم سرده سرما میخوری

با اصرار عمه رویا با اکراه بلند شد وبرگشت به طرف خونه ....

آخرین بار ساحل رو دید زد و وارد کوچه شد...

چقدر خسته بود رفت تو اطاق دراز کشید پتو رو کشید رو صورتش

دلش میخاست گریه کنه ولی اشکش انگار خشک شده بود

چشمش رو باز کرد و در تاریکی زیر پتو آرامش بیشتر داشت تا روشنایی بیرون

حوصله هیچ چیز و هیچکس رو نداشت حتی عمه



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٤ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

سراسیمه رفت سمت در هواسش به عمه نبود دوید طرف انبار

عمه هاج و واج رویا را نگاه میکرد همانطور در حالی که چندتا نون تازه را تو دستاش گرفته بود...نگران میگفت رویا جان چته چیزی شده؟

انبار جایی بود که امیر علی وسایل ماهیگیری اش را آنجا می گذاشت

در انبار باز بود با شتاب وارد شد وخیلی سریع برگشت طرف اتاق....با ترس و نگرانی در حالی که صداش میلرزید گفت:عمه امیر رفته ...رفته دریا

عمه گفت:آره کله سحری دیدم داره میره حالا مگه چیزی شده؟

رویا درحالی که با دستش رو پیشانیش بود و چشمهاشو بسته بود و نفساش داشت تندتر و تندتر میشد گفت:ای وای عمه نباید میذاشتی بره...و در حالی که داشت وارد اتاق میشد گفت:یا لااقل منو بیدار میکردی...

عمه گفت: خب این کار هر روزشه عمه جان ...جایی می خواستین برین ؟درست حسابی بگو بینم چی شده ؟منم نگران شدم...که دید رویا بی توجه به حرفش در حالی چادر سرش بود با شتاب از جلوش رد شد

عمه داد زد رویا کجا میری ؟چرا چیزی نمیگی؟

رویا که خیلی عجله داشت چادر زیر پاش گیر کرد و از رو پله دو پرت شد تو حیاط

عمه دوید طرفش ...رویا در حالی که چادرش رو جمع میکرد می خواست با عجله بره

عمه بازو های رویا رو گرفته بود اشک تو چشماش حلقه زده بود باریکه خونی که داشت از وسط ابرهای رویا پایین می اومد بغش را ترکوند ...عزیزم چته تو امروز 

رویا تقلا داشت برای رفتن .... عمه با گوشه چارقد خون رو پاک کرد ..ببین سرت داره خون میاد..رویا سرسری به خون رو چاقد نگاه کرد و..بلند شد

عمه گوشه چادر رو گرفته بود ...بزار زخم سرتو ببندم ..وقتی دیدی اصرارش فایده نداره چادر رو رها کرد و نگران رفتن رویا رو نگاه کرد...با خودش گفت:اخرش این خوابای آشفته ....بلند شم برم پی اش 

رویا نه اینکه بدو بره ولی تند تند کوچه ها رو رد کرد داشت میرفت طرف اسکله جایی که قایق امیرعلی بود ..اما خودش هم میدونست هیچ قایقی اون وقت روز تو ساحل نمی مونه ...ولی بازم داشت میرفت...حالا به محیط باز رسیده بود چادرش رو یه کم جمع کرد و شروع کرد به دویدن ....رسید ولی نبود با دست خون رو پیشونیش رو پاک کرد رد قایق رو دنبال کرد ..پاهش تو آب بود جلو رفت جلوتر میخاست حرارت قلبش با سرمای آب کم بشه جلوتر تا زانو تو آب بود...

                                                                                        ادامه دارد



تاريخ : یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٤ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

رویا..... رویا....رویا جان 

صدای عمه بود رویا چشماشو وا کرد هوا روشن بود ...چشماهوش مالود ...امیر علی نبود ..



تاريخ : پنجشنبه ٥ آذر ۱۳٩٤ | ٤:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

نرووووو

رویا با خودش فکر میکرد نباید اجازه بده فردا امیر علی بره دریا ...اما چطور ؟ 

با چه بهانه ای ؟ باید وقتی خوابه دست و پاش رو ببندم.. اما از این فکر خندش 

گرفت امیرعلی کت بسته با دستمالی رو دهنش که مدام کلمات مبهمی میگه

و با چشم غره و گاهی التماس ازش می خواد که بازش کنه.....

فکری به ذهنش رسید فردا خودم رو به مریضی می زنم آره این بهترین راهه....

خودشم نمی دونست چش شده خیلی وقتا رویا خودش امیر علی رو بیدار کرده

بود که به موقع به صید برسه ....همیشه دل نگران بود ولی خب هیچوقت تصور

برنگشتن و  فکرهایی که این روزها مدام تو ذهنش رژه می رفتند به ذهش هجوم

نمی آوردند...نمی دونست ...شاید مرگ پدرش اینقدر رویا رو حساس ضعیف کرده 

بود........

دستت و بده ببینم ...نه تب نداری  رویا پتو رو بالاتر کشید تا زیر چونه اش 

میگم حالم خوب یعنی دروغ میگم؟

امیر علی دو زانو جلوش نشسته بود با لبخندی مرموز خیره به رویا

چیه باورت نمیشه؟حتما باید کله پاشم باورت شه

رویا اذیتم نکن داره دیرم میشه..چیه می خوای بفهمی هنوز دوست دارم یا نه؟

رویا با لبخند و اخم یعنی مثل اول دوسم داری هنو ز؟

در حالی که داشت بلند می شد خوبه که می دونی برات میمیرم

امیر علی این رو گفت با سرعت از در بیرون رفت رویا هول ورش داشت و بلند شد

و دوید سمت در....

سراسیمه از خواب پرید داشت نفس نفس میزد یه کم چشماشو مالوند تو تاریکی 

دید که امیر علی خوابه و بازم خواب دیده بود به ساعت نگاه کرد حوال دو بود

یه کم به امیر نگاه کرد ... زیر لب گفت آخرش منو می کشه این دل شوره

صدای نفسهای امیر علی آخرین چیزی بود که شنید و خوابش برد

                                                                                      ادامه دارد



تاريخ : سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

 

دارم می میرم از دلواپسی

از دور قایق کوچکی روی آب شناور بود ولی کسی داخل قایق نبودبا تمام توان

شروعکرد به دویدن به آب زد و شنا کنان به طرف قایق می رفت اما انگار هر چی

تلاش می کرد یه قایق نمی رسید خسته شده بود و قایق ازش دور شده بود برگشت

طرف ساحل وقتی نزدیکتر اومد چیزی کنار ساحل افتاده بود همرنگ لباس های امیر

علیدیوانه وار به طرف امیر دوید ولی فقط لباس بود پیراهن رو به سینهچسبوند وزار

زار گریه میکرد...انگار یکی داشت صداش میکرد رویا....رویاجان......آره صدای امیر علی

بود چشمهاشو باز کرد تو خونه بود و فهمید که بازم خواب دیده...همون خواب تکراری و

تلخ.....امیر علی گفت چیزی نیست داشتی خواب می دیدی....امیر علی پیشش

بود...یهنفس عمیق کشید..تمام صورتش از اشک خیس شده بود خیره شده بود به

امیر وهنوز تو شوک خوابی بود که چند بار براش تکرار شده یود امیر علی گفت:بازم

خواب دیدی رویا جان ..آروم باش می بینی که من پیشتم و لیوان آب رو داد دستش

رویا تو جاش نشته بود و زانو هاش رو بغل گرفته بود و ساکت به یه گوشه خیره شده

بود....یهو گفتک امیر میشه دیگه نری دریا.........امیر که دراز کشیده بود و نگاش به بالا

به سقف بود چیزی نگفت رویا خودش میدونست که ماهیگیری تنها منبع درآمدشون

هست و  خیلی سختهکه امیر علی بخواددنبال کار دیگه بره ...ولی می ترسید از

خوابهای پریشونی که گاهبی گاه تا حد مرگ وحشت زده اش می کردند

                                                                                           ادامه دارد



تاريخ : دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٤ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

هرکسی می تواندخودش را تغییر دهد....و زمانی سرنوشت او

         دگرگون خواهد شدکه هوشیارانه دریچه های ذهنش

                    را به روی افکار نیرو بخش بگشاید

                                                           



تاريخ : جمعه ۱٥ آبان ۱۳٩٤ | ٧:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

در انتظار غزال دشتهای دور

تا بکوبد کلون قلب من

در انتظار درخشش ستاره ای درون سیاهی نگاه او

باد برده سوی قبیله غربی خیال های من

خبر شده از تلاش قلب خسته ام

بوی تند عشق رسیده به کوچه های دوست

نمیداااااااانم

چون غریبه ای که رد شود

ز خاطرش عبور خواهم کرد

نمیدانم

 عاشق ندیده روی دوست

غریق موج های می شود آیا

نمی دانم

آشوبی عظیم درون قلب من شکل میگیرد

 



تاريخ : دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳ | ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

در من زندانی ستمگریست

بال و پر می ساید به چهار ستون تن

سر می کوبد به دریچه ذهن

در عمق نگاهش ابدیتی ست

شوقی چنان که کوه بلرزد

و مرده زنده 

و چه کوتاه هستند دیوارهای تن 

وقتی اذن پرواز کند

در من شراره ایست

از عمق وجود

از ازل جان مایه دارد 

در من دردیست به عمق استخوان 

که وا میداردم از رفتن به راه روندگان 

چرا شور نمی گیرم از شور مقلدان 

جستجوگر کدام راه

در پی کدامین نگاه

چرا گرم نمیشود تنم از تنور زندگی 

باز نمیشود چشمم به دیدن دنیا 

آن ستاره سهیل من کجاست 

دل در گرو کدام روشنایی دارم



تاريخ : یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

چنگ می زند به قلب خفته ام کسی

تابشی به سایه دلم

وزیدن نسیم به گلبرگهای قلب من 

اگر چه سرد ولی دل به آب زدم

ستیغ آفتاب به آرامش برکه ام

 طنین موج به آرامش دلم

صدای چکاوکی در سکوت مرغزار

درخششی چه سرخ

دویدنی چه ناز 

هجوم باید و نبایدها

پا برهنه روی آتشم



تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

بکش مرا 

روزی هزار بار

من   سرگشته در رویای خوشم

غرق می شوم 

دوباره زنده می شوم

دوباره کشته و باز غرق می شوم

بکش مرا 

مستحق به این شکنجه ام



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳ | ٩:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

دارم می رم

دور می شم ازت 

کشت حسرت دیدن چشات منو

این همه دست و پا زدم  ولی 

وا نشد دروازه های قلب تو

به در ودیوار زدم 

شاید بسوزه دلت برام

ولی   افسوس

انگاری رفتم از قلب ونگاه تو

برای دلخوشی یه خسته دل

چی میشه نگاهم کنی

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

می بینی و دم نمیزنی

شکستم و میبینی و باز نگاهم نمیکنی

مهم نیست برات که غرق بشم 

نباشی گم میشم

پرپر میزنه امید تو چشمام تو 

   هنوز معطلی

منتظر نشستی که چی بشه؟؟؟؟؟؟؟

که غرق بشم

می بینی منو 

هواست هست

می شنوی

صدای شکستن منه

نزار که پوچ بشم

نزار منو تو انتظار

دلم دیگه صبور نیست

چشام نخاه سفید بشه

به انتظار دیدنت...

 

 

 



تاريخ : شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

قلبم نمیزنه

ذهنم               معطله

این صفحه دلم هن کرده مبهمه

در گوش من هنوز یه بوووووووووق ممتده



تاريخ : جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

ای کااااااااااااااش می توانستم باشم

چون باد ......جاری

چون رود ......خ ر و ش ا ن

چون دریا....بی کرااااااااااااااان

ووووووو

چون آسمان....نااااااااااامتناهی 

عبور کنم از مرزهای کوتاه و ساختگی

از این من محدود و حقیر

و از هر چه مرا نگه می دارد 


ای  کااااااااااااااااااااااااااش

امید و تلاطم و حیاط

دوباره می دمید

به چشم های

خسته ام

ای کاااااااااااااااااش 

ای کااااااش 

ای کاش



تاريخ : شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳ | ۳:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

چه سخت است تغییر

وقتی بخواهی عادتهای درونت را فراموش کنی و آغاز کنی فصلی

 

تازه را.....چه سخت است تکرار عادتهای که میدانی اشتباه

 

هستند و یا دوستشان نداری ...ولی.....نمیتوانی ترکشان کنی.

 

تغییر سخت است خیلی خیلی سخت......

 

با این همه ادامه دادن راهی که تو را به مقصدی نمی رساند

 

 

تو را از درون پوچ می کند ....



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

اکنون هنگامه درو کردن من است

ولی...افسوس

مرا مزرعه ای نیست

نه دانه که کاشته باشم

تنها باد زوزه میکشد به دشتهای من

اکنون.....که باز گشته ام

لبخندی به انتظار نیست

مهاجرم ...اگر چه خستگی مقیم بالهای من شده

مهاجرم.....مترسک خیال من چه مندرس شده

تمام دانه های خیالیم سترونند

مهاجرم  از این دیار .......



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

من اسیرم

اسیر آرزوهای محال

در ذهن و روحم سنگ بزرگیست

ای کاش میتوانستم قانع باشم

به کف دستی از این روزمرگی

من در گیر و دار پرشهای بزرگ

راه رفتن را از یاد برده ام

من آبیار دانه های بی بهارم

دلخوش به سودا و خیال

گم در هزارتوی ذهن و خرافه و خود فراموشی

در انتظار باد موافق 

لنگر گرفنه ام و در گذار زمان زمین گیر گشته ام



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

بچه نارسی که مرد

و مادری که روزها و روزها

برای کودکش حرف گفته بود

برای او لباس دوخته بود

به شوق او به خواب رفته بود

مات مانده است.............



تاريخ : دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

مجنونم من 

صدایم کن

نه به آوای بلند و نه با اشاره دست

مجنونم من 

تشنگی چشمانم را ببین 

نگاه جستجوگرم به راهت از بی قراری دل است

نه از هرزه گی چشم

من مجنونم

در جستجوی تو کویر تا کویر دویده ام

من دور تو گردیدم و تو کعبه ام شدی

وقتی که گوش بر زمین در انتظارم

تکان می خورد جهان به آوای قلب من

و آنگاه که صدا میکنم تو را 

تمام جهان سکوت میشود

از شکوه واژه های تو

تو اعتیاد و عشق و قمار منی

هزار بار باخته ام تو را هنوز 

دوباره باز صف اولم

یخ می شود تنم ازسردی نگاهت و

می میرم از فکر فراغ تو 

می کشد مرا غم عشق تو ولی

از این مردن است که هنوز زنده ام

مجنونم 

لحظه ای ....حتی اگر شده آنی 

درنگ کن



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٢ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

من مانده ام

با..........

این آرزوی کال ..........

افتاده از درخت عشق تو.......

من ماندم و دلم

من........... مانده ام

با  داغی نفس

با......این نگاه مسخ...با چشم نیمه باز

مانده............به راه تو

روحی که مانده است....در آن گذشته ها

.......

......

نبودنت....

هستی ام را فرو خورده و....هنوز... گرسنه است.

 



تاريخ : سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

 

ردپایی که محو میشود..............

دردی که تا عمق هستی ام نفوذ می کند......

نبودنی که با تمامی دنیا هم پر نمی شود..............

.

.

مثل کویر..................

مثل شورستان......................

نبودنش اجازه حیاط نمی دهد.............

برهوتی که ه ی چ بارانی ابادش ن م ی ک ن د.......................

............

هنوز     هنوز     هنوز

بعد این همه خود فراموشی....................

هنوز با تلنگری از یادش..............

تمام هستی ام ویران میشود تمام   ه س ت ی ام



تاريخ : جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢ | ٤:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

ساعت آخرثبت نام کاندیداها رو به پایان بود خاتمی از چند روز پیشتر اعلام عدم حضور کرده بود و همه درخواستها برای حضور هاشمی بی نتیجه مانده بود همه چیز از رقابتی درون گروهی بین اصولگراها حکایت داشت و این یعنی استمرار حضور اصولگراها بر کرسی ریاست جمهوری , ,ولی با حضور هاشمی در وزارت کشور همه معادله ها بهم خورده بود شور تازه ای در فضای رسانه ای و مجازی و در سطح جامعه و مردم  ایجاد شده بود هر ساعت و هر روز موج استقبال از هاشمی بزرگ تر و همه گیرتر میشد نظرسنجی ها از پیروزی قاطع او در در دور اول حکایت داشت استقبال از هاشمی فراگیر و عمومی بود ومردم که هشت سال تلخی بی تدبیری و بی سیاستی دولت را چشیده بودند به شدت خواستار حضور هاشمی بودند,مهلت تایید صلاحیتها تمدید شده بود و زمزمه های رد صلاحیت هاشمی بلند و بلندتر شنیده میشد اما مگر هاشمی را میتوان رد صلاحیت کرد؟ سابقه او پیش و پس از انقلاب,ریاست دو دوره مجلس,ریایست دو دوره ریاست جمهوری,رئیس مجمع تشخیص,ریاست مجلس خبرگان , جایگاه او نزد امام و علما رد صلاحیت او را مشکل میکرد ,اسامی تامزدها اعلام شد و نامی از هاشمی نبود و بنا بر آنچه سخنگوی شورای نگهبان غیر مستقیم اعلام کرد بخاطر شرایط سنی رد صلاحیت شده بود هاشمی اما بر خلاف برخی طرفدارانش سکوت کرد همانطور که در برابر هتاکی کسانی که با توهین و جنجال خواستار کناره گیری اش از ریاست خبرگان شده بودند,همانطور که در برابر اهانت و توهین به فرزندان و زندان رفتنشان سکوت کرده بود.

این را اگر آحرین حضور هاشمی در عرصه سیاست بدانیم بی شک او در اوج ودر حالی که عموم جامعه خواستار او بودند کنار رفت.

هاشمی مرد دوران  مبارزه,جنگ و سارندگی بود.بنیان گذار صنایع زیربنایی کشور,بزرگمرد عرصه سیاست و میانه روی و شاید مرد تکرار ناپذیر ایران,علارقم ایراداتی که ممکن است برخی بر کارنامه او داشته باشند, ابران بدون او و تدبیر وعقلانیت او خیلی از گردنه های خطرناک را عبور نمیکرد و به خیلی از موفقیتها دست نمی یافت.



تاريخ : یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

این روزها دعوتهای زیادی از طرف گروههای مختلف برای حضور آقای خاتمی در عرصه انتخابات صورت می گیرد اما دلیل تردید ایشان کدامند؟

1-سرباز کردن عقده کسانی که اصل رقابت و تحمل سلیقه مخالف را قبول ندارند همان هایی که در طول دوره گذشته کارشکنی های زیادی در راه دولت ایشان ایجاد کردند,همان جمله معروف هر هشت روز یک بحران.

2-تردیدهایی که در مورد تائید ایشان توسط شورای نگهبان وجود دارد.

3-آقای خاتمی به خوبی میداند در صورت انتخاب مجدد با مشکلات بیشتری نسبت به گذشته از طرف گروه رقیب مواجه خواهند شد و آنها در این راه از هیچ کاری فروگذاری نخواهند کرد بنابراین ترجیح میدهند شخصی میانه رو حتی اگر از گروه مقابل رئیس جمهور شود ولی کشور دچار کشمکش های و لج بازی های گروهی  نشود.

4-ازطرفی خودشان را در برابر انتظار طرفداران و نخبگانی که خواهان حضورشان هستند و همچنین مشکلاتی که گریبان گیر کشور و مردم شده مسئول می بینند.

آقای خاتمی در برزخ انتخاب آمدن یا نیامدن همانی را انتخاب خواهند کرد که به نفع مردم و کشور باشد,حضور در انتخابات و مواجه شدن با انبوه مشکلات یا حتی عدم حضور در این عرصه.



تاريخ : شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

برخاستن از عمق درد

دنبال آرزویی محال

سر در گم در مه

دنبال رشته ای نامریی

تراکم دلوابسی

یخ می شوم از عبور ماموتهای ذهن

اما من در بی آرزویی محال

دست شسته ام از تمام زندگی

طنینی مبهم دلنشین و آشنا

در عمق وجودم تکرار می شود

طنین چکیدن قطره ای به عمق تنهایی



تاريخ : دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

 

خیمه ها می سوزد

 از سوز عطش

 می رود عباس 

 اذن می خواهد از برادر 

 می شود سوی فرات

 چشم زینب نگران

 خیمه ها در التهاب

دور شد از چشم یاران

 آخرین یاور سالار شهیدان

 دشمنان بر خویش لرزان و گریزان

می رود عباس اما سوی شط

بی شمارن ناکسان

آن امید کودکان ...شیره شرزه....داخل آب فرات

تشنگی... لبهای خشکیده....ناخود آگه 

 دستها را می کندپر آب عباس

 یاد سوز خیمه گه...... یاد رقیه....آب را می ریزد

 کودکان دل تشنه اند...... زینبم در انتظار

 می جهد بر زین و می تازد

 ابوالفضل

 زخمها خورده ولی می تازد

 کاش اکبر هم بود ........کاش قاسم هم بود

 دشمنان ره بستند...ناچار می جنگد

 هیبت شیر خدا در قد و بالای ابوالفضل

 نانجیبی.......قطع کرد دست ابوالفضل

دست افتاد .....ولی رفت ابوالفضل

 آب رساند به لب تشنه جانان  

 زوزه ای زد کفتار.......که بیایید

 ابوالفضل به حسین نزدیک است

 نازنین دست علمدار حسین.....کوفیان پی کردند

 ابوالفضل

نگهی کردبه دشمن

 نگهی کرد به خیمه

 نعره  زد دور شوید ای کوفیان سست پیمان

 با خودش می گوید ..... خیمه ها نزدیک است

بگذارند اگر نامردان

 تیر.....بر چشم ابوالفضل نشست

 سوزش چشم و جگر,تیر و سنان بی اثر است

که هنوز مشک او پرآب است 

 تیری از چله رها شد سوی عباس ابوالفضل                               

گفت :شاه کرم و بخشش و مردی

 کاش بر چشم نشیند ...نخورد تیر به مشک

 کاش بر قلب نشیند ...نخورد تیر به مشک

........و گسست رشته امید ابوالفضل

 یال اسبش خیس است..... لب او خشکیده

 دشمنان کینه توز ناجوانمرد....دور تا دور ابوالفضل 

 ناکسان همچو شغالان حلقه بر ماه زدند

و هنوز ترسانند.... از قدو بالای ابوالفضل

 بی دفاع و بی سپر می خورد نیزه و شمشیر ابالفضل

ولی.....نگهش سوی حسین است

نگران می نگرد......غم بی آبی و تنهایی جانان

 جگرش خون .....نگهش پر آتش

 نگران زینب.....نگران سپه بی سالار

و در این بین گرزی...فرق عباس دلاور پر خون

ماه با سر به زمین خورد

نعره ای زد که برادر دریاب

 ...وحسین بالای ابوالفضل

 چشم وا کرد......برادر

  شرم دارم.....پیکرم را تو مبر سوی عزیزان .

            



تاريخ : جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

گاهی وقتا گم میشیم و فراموش می کنیم رویاهامون رو .

 

یه اتفاق یه داغ یه حادثه ناگهانی یه اشتباه ..... علتش هر چیزی می تونه باشه.

 

و این ممکنه تا آخر عمر  ادامه  داشته باشه.....

 

گاهی وقتا لج میکنیم با خودمون با زندگی با همه چی...

 

در هر حال ما محکوم به ادامه دادن هستیم .......

 

شاید باید یه فرصت متفاوت و تازه به خودمون و دیگران بدیم.........



تاريخ : یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱ | ٢:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

یه تصویرهایی هست که هر وقت به صفحه ذهنم میان پاکشون میکنم یا

 

بی خیالشون میشم چون جوابی که براشون هست یا خاطره ای که ازشون دارم تلخ

 

وگزندس.......ولی.....همیشه مثل یه نقطه مبهم  یه دلواپسی پس ذهنم

 

 چسبیدن .......مثل یه فنر که منو نگه داشته و به عقب میکشه.

 

برای رفتن برا رهایی باید تکلیفم رو با این دلشوره ها با این مترسکهای ذهنم

 

مشخص کنم.

 

 این شاید اولین گام باشه به سوی آرامش.....



تاريخ : یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱ | ۱:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

 احساسی که منو به بند بکشه , رابطه ای که توش تحقیر بشم و بهم توهین بشه

 

 برای همیشه ترک می کنم  حتی اگر تاوان نبودنش دردناک باشه.....



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ | ٢:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : آرمان

   

                                                                                                              /18/ 

خسته از نقاب 

 دلم برای هستیم , خودم

 خودی که شاید هرگزش ندیده ام.....تنگ است

 سخت ها ....سخت نبود و....دورها......دور

  اگر......چنین نگفته بودنم

 غریبه ایست درون من

 بجای من  حرف میزند     خشم می شود     فکر میکند 

 تو.......تویی که خفته در منی 

 نمی شناسمت

 برو.........



  • ایران موزه | پاپو مارکت