تاريخ : دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

 

خیمه ها می سوزد

 از سوز عطش

 می رود عباس 

 اذن می خواهد از برادر 

 می شود سوی فرات

 چشم زینب نگران

 خیمه ها در التهاب

دور شد از چشم یاران

 آخرین یاور سالار شهیدان

 دشمنان بر خویش لرزان و گریزان

می رود عباس اما سوی شط

بی شمارن ناکسان

آن امید کودکان ...شیره شرزه....داخل آب فرات

تشنگی... لبهای خشکیده....ناخود آگه 

 دستها را می کندپر آب عباس

 یاد سوز خیمه گه...... یاد رقیه....آب را می ریزد

 کودکان دل تشنه اند...... زینبم در انتظار

 می جهد بر زین و می تازد

 ابوالفضل

 زخمها خورده ولی می تازد

 کاش اکبر هم بود ........کاش قاسم هم بود

 دشمنان ره بستند...ناچار می جنگد

 هیبت شیر خدا در قد و بالای ابوالفضل

 نانجیبی.......قطع کرد دست ابوالفضل

دست افتاد .....ولی رفت ابوالفضل

 آب رساند به لب تشنه جانان  

 زوزه ای زد کفتار.......که بیایید

 ابوالفضل به حسین نزدیک است

 نازنین دست علمدار حسین.....کوفیان پی کردند

 ابوالفضل

نگهی کردبه دشمن

 نگهی کرد به خیمه

 نعره  زد دور شوید ای کوفیان سست پیمان

 با خودش می گوید ..... خیمه ها نزدیک است

بگذارند اگر نامردان

 تیر.....بر چشم ابوالفضل نشست

 سوزش چشم و جگر,تیر و سنان بی اثر است

که هنوز مشک او پرآب است 

 تیری از چله رها شد سوی عباس ابوالفضل                               

گفت :شاه کرم و بخشش و مردی

 کاش بر چشم نشیند ...نخورد تیر به مشک

 کاش بر قلب نشیند ...نخورد تیر به مشک

........و گسست رشته امید ابوالفضل

 یال اسبش خیس است..... لب او خشکیده

 دشمنان کینه توز ناجوانمرد....دور تا دور ابوالفضل 

 ناکسان همچو شغالان حلقه بر ماه زدند

و هنوز ترسانند.... از قدو بالای ابوالفضل

 بی دفاع و بی سپر می خورد نیزه و شمشیر ابالفضل

ولی.....نگهش سوی حسین است

نگران می نگرد......غم بی آبی و تنهایی جانان

 جگرش خون .....نگهش پر آتش

 نگران زینب.....نگران سپه بی سالار

و در این بین گرزی...فرق عباس دلاور پر خون

ماه با سر به زمین خورد

نعره ای زد که برادر دریاب

 ...وحسین بالای ابوالفضل

 چشم وا کرد......برادر

  شرم دارم.....پیکرم را تو مبر سوی عزیزان .

            



  • ایران موزه | پاپو مارکت