تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

من اسیرم

اسیر آرزوهای محال

در ذهن و روحم سنگ بزرگیست

ای کاش میتوانستم قانع باشم

به کف دستی از این روزمرگی

من در گیر و دار پرشهای بزرگ

راه رفتن را از یاد برده ام

من آبیار دانه های بی بهارم

دلخوش به سودا و خیال

گم در هزارتوی ذهن و خرافه و خود فراموشی

در انتظار باد موافق 

لنگر گرفنه ام و در گذار زمان زمین گیر گشته ام



تاريخ : سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : آرمان

بچه نارسی که مرد

و مادری که روزها و روزها

برای کودکش حرف گفته بود

برای او لباس دوخته بود

به شوق او به خواب رفته بود

مات مانده است.............



  • ایران موزه | پاپو مارکت