به یاد احمد شاملو

در من زندانی ستمگریست

بال و پر می ساید به چهار ستون تن

سر می کوبد به دریچه ذهن

در عمق نگاهش ابدیتی ست

شوقی چنان که کوه بلرزد

و مرده زنده 

و چه کوتاه هستند دیوارهای تن 

وقتی اذن پرواز کند

در من شراره ایست

از عمق وجود

از ازل جان مایه دارد 

در من دردیست به عمق استخوان 

که وا میداردم از رفتن به راه روندگان 

چرا شور نمی گیرم از شور مقلدان 

جستجوگر کدام راه

در پی کدامین نگاه

چرا گرم نمیشود تنم از تنور زندگی 

باز نمیشود چشمم به دیدن دنیا 

آن ستاره سهیل من کجاست 

دل در گرو کدام روشنایی دارم

[ ٢٢ دی ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ آرمان ] [ نظرات () ]
  • ایران موزه | پاپو مارکت