عاشقانه(قسمت اول)

با نزدیک تر شدن به خانه عمه تپش های قلب رویا شدیدتر می شد دلشوره ای شیرین در قلبش موج می زد حدود شش ماهی میشد که آنها را ندیده بود تمام راه کم حرف بود و دوست داشت زودتر به مقصد برسند

وارد شهر شده بودند و خیایانها را به کوچه پس کوچه ها رسانده بودند وقتی رسیدند  زودتر از پدرش پیاده شد تو شیشه ماشین ظاهرش رو دید زد دلش می خواست سریع تر بره سمت خانه عمه ولی منتظر شد پدرش هم بیاد ..

در نیمه باز بود و از لای در دید زد کسی تو حیاط نبود چندتا ضربه به در زد و وارد حیاط شد با صدای بلند گفت عمه جان خونه هستین ....عمه....مهمون نمیخاین؟....پدرش بعد از رویا وارد شد...خانه عمه یه حیاط بزرگ داشت باچندتا درخت سرو و صنوبر باید چهل پنجاه متر میرفتی تا به پله های ایوان برسی روی پله ها دو ردیفی کناری با گلدانهای گل شمعدانی و زنبق تزئین شده بود ستونهای چوبی ایوان با رنگ آبی آسمانی رنگ شده یود چهار تا پله که بالا میرفتی یه بهار خواب بزرگ بود که شبای تابستون خنکای نسیمی که از دریا می یومد خیلی فرح بخش بود

روبروی پله ها بعد از ایوان بهار خواب در ورودی بود که هر طرفش  دوتا پنجره قرار داشت..

رویا رو پله ها ایستاد و بلند گفت عمه طوبی...پریساااااا...پریسا جان.....

عمه که تازه صدا را شنیده بود در چهار چوب در ظاهر شد با همان چهره مهربان و خندان ..عمه طوبی دو سال از پدر رویا بزرگتر بود حدود 55 سال که باچند تاری موی سفید که داشت و چهره ای که هنوز شکسته نشده بود(چیزی شبیه فاطمه معتمد آریا)علاقه خاصی به رویا داشت و رویا هم عمه را خیلی دوست داشت 

رویا را به تمام وجود در آغوش گرفته بود می بوسید و مرتب قربون صدقش می رفتم ...عزیزم چقدر دلتنگت بودم عمه 

رویا هم جواب دادم منم خیلی دلم تنگ شده بود و عمه را بوسید...

عمه و بابا در حال احوالپرسی بودند که رویا وارد خانه شد ...یه راهرو سه متری رو که رد میکردی به یه حال بزرگ میرسیدی که دوتا اتاق خواب و آشپزخانه داشت ...پریسا را صدا زد ولی جوابی نشنید انگار عمه طوبی تنها بود...عمه و بابا وارد شدند 

عمه گفت پریسا مدرسه اس رویاجان میاد یکی دوساعت دیگه

تعارف کرد و نشستد ..عمه هنوز با شوق و مهربانی برادر و برادر زاره را ورانداز می کرد انگار هنوز سیر نشده بود از دیدنشون .....

اگه بدونین چقدر خوشحالم کردین خیلی وقت بود چشم به راهتون بودم داداش..

بابا پرویز گفت منم شرمنده آبجی کار و گرفتاری امون نمیده  الانم راستش به اصرار رویا اومدیم و الا خیلی سرم شلوغ  بود ...همش اصرار اصرار که دلم واسه عمه اینا تنگشه...پوسیدم تو خونه ...او.نقدر غر زد که کلافم کرد..

عمه طوبی کمی دمق شده بود .پرویز ادامه داد البته نه اینکه من دلم نخواد آبجی خودت می دونی که چقد شماها تو امیررضا ..پریسا و سهراب رو دوست دارم

عمه گفت پاشم یه چایی چیزی بیارم شما هم پاشین لباساتونو عوض کنین ....

راستی چرا ماشین نیاوردین؟

بابا پرویز جواب داد آوردیم بیرونه میخواستم برم جایی نیاوردمش تو....

                                                                                      ......ادامه دارد

[ ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آرمان ] [ نظرات () ]
  • ایران موزه | پاپو مارکت