عاشقانه(قسمت دوم)

پدر رویا لیوان شربتش رو سر کشید و در حالی که بلند میشد گفت من میرم جای کار دارم ظهر برمی گردم و رفت ...تمام توجه رویا به قاب عکسی بود که رو طاقچه کنار آینه شمعدون جا خوش کرده بود پسری با چشمهای عسلی موهای پر پشت و لبخندی بر لب و نگاهی که تا عمق قلب رویا نفوذ می کرد...عکس پسر عمه اش امیر رضا بود امیر رضا چهار سال از رویا بزرگتر بود ....

عمه تو آشپزخانه مشغول تیارکردن نهار بود رویا بلند شد رو بروی آینه ایستاد نمیدونست از کی این احساس تو وجودش ریشه دوانده بوده احساسی که به هیچ چیز و هیچ کس دیگه ای نداشت از عمق وجودش شعله عشقی زبانه می کشید امیر رضا از هر کسی تو دنیا براش عزیزتر بود به تصویر خودش در آینه خیره شد سرحال تر همیشه بود تو عمق چشمهاش دنیایی از بی تابی شوق موج میزد و زبانه های عشقی که تو قلبش بود تو نگاهش موج می زد...رویا دختری هجده ساله بود ....

                                                                                ......ادامه دارد

[ ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آرمان ] [ نظرات () ]
  • ایران موزه | پاپو مارکت