عاشقانه(قسمت سوم)

شب بعد از شام پدر رویا و عمه  داخل خانه با هم  درد دل میکردند رویا و پریسا در ایوان پهلو هم نشسته بودند و حرف میزدند و امیر رضا جلوتر روی پله ها نشسته بود ساعت از نه شب کذشته بود و نسیم خنکی برگهای درختان را نوازش میداد...

پریسا از علاقه رویا به داداشش خبر داشت یعنی همه به نوعی میدانستند که امیر و رویا همدیگر رو دوست دارنداما تا حالا صحبتی در این مورد نشده بود عمه طوبی خیلی دوست داشت که این دوتا بهم برسند و درخیالش رویا را عروش خودش می خواست...پدر رویا از این علاقه خبر داشت اما ترجیح میداد این را به حساب علاقه دختر دایی به پسر عمه به حساب بیاورد نه چیز دیگری تا آنجا که می توانست رویا را از خانواده عمه درو نگه میداشت و با رفتارش به امیر رضا فهمانده بود که خیالی در مورد رویا نداشته باشه 

امیر رضا سرپرست خانواده بود بعد از مرگ پدرش که هفت سال پیش تو دریا موقع ماهیگیری غرق شده بود امیر از آن زمان هم درس خوانده بود و هم خرج خانواده را از دریا گرفته بود پسری بود که زودتر از موعد مرد شده بود با محبت, غبرتی ,پر کار که اجازه نداده بود زیردین کسی باشه دیپلم گرفته بودو بعد از مدتی وقفه دو سال بود که در کنار کار کارشناسی ادبیات می خواند..امیر رضا سعی می کرد که با رویا زیاد دم خور نشود و بیشتر با بله و خیر جواب بده یا چیزی را بهانه کند و از رویا کنارگیری بکند

رویا رو به پریسا کرد و پرسید چرا امیر رضا اینقدر دوری میکنه از من؟

پریسا گفت نمیدونم خودت چی فکر میکنی؟

رویا :سوالمو با سوال جواب نده

پریسا :خب راستش 

                                                                                    .......ادامه دارد

[ ٢۸ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آرمان ] [ نظرات () ]
  • ایران موزه | پاپو مارکت