عاشقانه(قسمت چهارم)

پریسا گفت پاشو بریم تو اتاق....

تو اتاق رویا رو به پریسا بیا بشین مثل آدم بگو بینم چی بهت گفت؟

پریسا(با شیطنت و شوخی)اصلا تو چی می خوای از جون داداش من؟

رویا:مسخره بازی در نیار دیگه

پریسا: والا میگه من از رویا خوشم نمیاد 

رویا:اییییییییی داری کلافم میکنی نکنه کتک میخای

پریسا:آخه چی بگم واضح که حرفشو نمیزنه...میگه نمیخام به هم وابسته شیم میگه ما به درد هم  نمیخوریم...

ببین رویا تو هیچ فکر کردی نظر دایی چه هست؟ اگه مخالف باشه..اگه نقشه دیگه ای واسه تو داشته باشه؟

رویا ساکت شده بود انگار داشت به حرفای پریسا فکر میکرد

رویا خوب پدرش رو میشناخت می دونست که باباش مخالفت خواهد کرد ولی با خودش میگفت هر طور شده راضیش میکنم

پدر رویا مردی خوش پوش بود فروشگاه بزرگی داشت. سه سال یعد از مرگ سیمین مادر رویا با زیبا ازدواج کرده بود بیشتر دوست داشت آدمهای دور برش رو تحت تاثیر قرار بده با اینگه درخانواده ای متوسط رشد کرده بود ولی الان وضع خوبی داشت از اون آدمها که نسبت به دیگران در حد خودشون خوب هستند ولی قبل از هرچی ترجیح میدهند کلاه خودشون رو بچسبند از نوع آدمهای که دوست دارن مردم ازشون تعریف کنند دوست دارن با بزرگتر از خودشون حشر و نشر داشته باشند...از اونایی که دوست ندارند کسی از گذشته شون حرف بزنند..و گاهی اون رو نفی میکنند

رویا میدونست که بابا روی اون  خیلی حساسه و میدونست که چقدر دوستش داره حتی بخاطر رویا چند بار با زیبا بحث و جدل داشته بود 

پریسا:آهای دختر با توام 

رویا:ها چی میگی؟

پریسا:میگم خود جناب عالی بایدباهاش حرف بزنی

                                                                               ....ادامه دارد

[ ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ آرمان ] [ نظرات () ]
  • ایران موزه | پاپو مارکت