اکنون هنگامه درو کردن من است

ولی...افسوس

مرا مزرعه ای نیست

نه دانه که کاشته باشم

تنها باد زوزه میکشد به دشتهای من

اکنون.....که باز گشته ام

لبخندی به انتظار نیست

مهاجرم ...اگر چه خستگی مقیم بالهای من شده

مهاجرم.....مترسک خیال من چه مندرس شده

تمام دانه های خیالیم سترونند

مهاجرم  از این دیار .......

/ 2 نظر / 9 بازدید
خسرو پيري

ته ، ته ، ته همه ی نا امیدی ها نداشتن ها نخواستن ها نبودن ها و بن بست ها خـدا رو داری که آغوشش رو باز کرده برات . . . [گل][گل][گل][گل]

behdone

این پست ها را خودتون مینویسید ؟