به یاد احمد شاملو

در من زندانی ستمگریست

بال و پر می ساید به چهار ستون تن

سر می کوبد به دریچه ذهن

در عمق نگاهش ابدیتی ست

شوقی چنان که کوه بلرزد

و مرده زنده 

و چه کوتاه هستند دیوارهای تن 

وقتی اذن پرواز کند

در من شراره ایست

از عمق وجود

از ازل جان مایه دارد 

در من دردیست به عمق استخوان 

که وا میداردم از رفتن به راه روندگان 

چرا شور نمی گیرم از شور مقلدان 

جستجوگر کدام راه

در پی کدامین نگاه

چرا گرم نمیشود تنم از تنور زندگی 

باز نمیشود چشمم به دیدن دنیا 

آن ستاره سهیل من کجاست 

دل در گرو کدام روشنایی دارم

/ 4 نظر / 31 بازدید
پویا

خدایا نمی دانی چه لذتی دارد که گاه خدایی داشته باشی به وسعت دستانی که هیچگاه از سوی آسمان خالی باز نمی گردند! [گل]

همسفر جاده دلتنگی

ممنون از حضورتون [گل][گل][گل][گل] مطالب وبلاگتون زیباست موفق باشید [گل][گل][گل][گل]

همسفر جاده دلتنگی

بر هر کسی که می نگرم در شکایت است در حیرتم که گردش گردون به کام کیست؟ «طایر شیرازی»

لا إِلهَ إِلا الله الْحَلیمُ الْکریمُ، لا إِلهَ إِلا الله الْعَلِی الْعَظیمُ، سُبْحانَ الله رَب السماواتِ السبْعِ وَ رَب الأرَضینَ السبْعِ وَ رَب الْعَرْشِ الْعَظیمِ، وَالْحَمْدُلله رَب الْعالَمینَ»